|
|
|
||||
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:38 توسط ح ط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزهام در عطش رایحه و بوی جمالت ... بر باد ...
و نمازم به در کعبه و بت خانه یادت ... در خاک ... شُد و از آینه زنگار زدود ... روزهای نیست ... شب است ... که در آن یاد تو در پوستهام دفن شده است. و دگر هیچ نخواهم کردی ... من صلابت جویم ... که در آن دشت عطش از خنک بوی تو سیراب شود ... من تو را میپویم که در آن عطر نسیم ... درک توحید کنم ... و به آن روی جمیل ... سجدهای در طلب عشق کنم ... من رکوعی با باد ... در خَمِشهای ورقهای اقاقی خواهم ... در پی چنگ و دف و ساز شبانی ... و تمنای طلوعی از مهر ... من قنوتی با ماه ... رقصِ خورشید کنم ... بشکن آن روزه شب کرده زِ تَب ... و همان مُهر ... که سرت را به تمنای دلت خاک زدی ... بدَر آن جامه زِ بَر ... که خماری نرود از سر ما جز به طلب.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 21:33 توسط ح ط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ازعرش صدای ربنا می آید
اوای خوش خدا خدا می آید فریاد که درهای بهشت باز کنید مهمان خدا سوی خدا می آید حلول ماه رمضان بر همه ی مسلمانان مبارک التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:15 توسط ح ط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمــــــاز عشـق را آغــــاز کــردم دلـــم را با خــــدا همســاز کــردم نمــــازی بـــی تکلـــف بــی اراده ســراســر مستــی و پیـونـد و باده چشیـــــدم مــزه پیـــوستگــــی را رهــــانیدم ز خـــود وابستـــگی را مـی میخانـه تــو بــی زوال اسـت بدون می وصـال ما محـــال اسـت خدایا مست، مست، مستم امشب بریزان مـی ، سبــو را کـن لبالـب نترسم از خمـاری های مستـــــی چـو رویاروی من هر دم تو هستـی
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 2:58 توسط ح ط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم میخواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمیکنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمیشه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمیپذیرمت . |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مبعث حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) بر تمام مسلمین جهان مبارک باد.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:56 توسط ح ط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گاه تنهاییت را به فریاد درونت میسپاری و مرا میخوانی تا یاریت کنم هر گاه صدای خاموش خدایای قلبت را به سوی درگاهم روانه میسازی ، فرشته های من به رویا میسپارند خواهش یک لحظه فریاد تو را که ایکاش میتوانستند دمی نیایشت را به تجربه در آورند .
از چه غمگینی ؟ دل سپرده بودنت را تاب نمی آوری ؟ میهراسی ؟ به آغوشم بسپار هراست را تا تو را با خود به مزرعه خلقت ببرم و داستان عاشق شدنم را برایت زمزمه کنم . و من آفرینش را دیدم. خلق همه هستی را . دیدم خداوند به ذوق نشسته است این آفرینش را و همه کائنات را به پایمان به سجده عشق در آورده است . دیدم اما شیطان سجده نکرد و خداوند بر سر اینکه میتواند ما را عاشق خودش کند با او مدارا میکند انقدر که همان اندازه به او قدرت میدهد درست مثل خودش . من خداوند را میبینم پشت پنجره تنهاییش منتظر دستان بی تردید ماست تا به لبخندی دلرباییش را درک کنیم و پنجره را به سوی نگاه بی انتهای خواستنش بگشاییم . من دیدم اما آدمها پر از غرورند و یکی یکی پنجره ها را می بندند. دیدم که او عاشقانه عشق میورزید و هر آینه به ما مشتاق بود و مشتاق تر. دیدم که ما تکثیر شدیم ، میلیونها سلول و هر کس در پی خود . خداوند زمزمه کرد من بر تک تک شما همان گونه عاشقم که دیگریتان را . ببین که هر کس به سویی میرود یکی در عشق خودش می ماند تا لحظه مرگ. یکی اسیر دنیا و ظواهرش گشته و دیگری در عشق دیگری ، و تو آیا دیده ای که هر لحظه که بخواهید مرا ، نباشم ؟ دیده ای تلافی کنم یاد نیاوردنتان را ؟ این همه خلقت و این همه تنهایی من ؟ از چه غمگینی ؟ من برای درک معنای عظیم عشق درس اضافه ای بر تو مشق کردم و تو جسور بودی و خواستی که این درس اضافه را به تجربه بسپاری . به یاد داشته باش عاشق تنها به عشق ورزیدن است که عاشق میماند نه به انتظار پاسخ معشوق . معشوقان من شاید همۀ عمرشان مرا به یاد نیاوردند و بگذارند درپشت درهای بسته نخواستنشان بمانم . . . .
دیدم خدا چه عاشقانه ، چه بزرگوارانه تنهاست .
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:16 توسط ح ط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مرا بــــبـــر بـه وسعت بی انتــهای طولانی به آن مـکان مــــقـدس که خـــــوب می دانی بــبــــر مــــرا به میان حــصیری از احساس هـــــمـــان حــریر مــــــقــــــدس ز پود روحانی مرید عشقم و دل می دهــم به رحمت تو اگـر که عــــقــــل کــشـــد ره به سوی پنهانی منــم مجاز و همه هســت در مجاز، مجاز تـــویــــی کـــه تـا نهایتمان جاودانه می مانی بــــه اشتیاق تو گر ســر نهم به درویشی هم عشق توست فقط ره به سوی سلطانی تو را به حرمت شــبهای عاشقان سوگند دمـــــی بــــخــــــواه مرا در خودت به مهمانی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:31 توسط ح ط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیروز را با نام تو شروع کردم امروز را در کنارت طلوع می کنم. نمی دانم فردا را در کنارت خواهم بود یا نه؟ عشق را با اسم تو آغاز می کنم. هستی را از تو سر شار می کنم. نمی دانم فردا را در کنارت خواهم بود یا نه؟ به خاطر وجودت صلح می کنم، برای رسیدن به تو سجده می کنم، ابدیت را در وجودت جستجو می کنم. نمی دانم فردا را در کنارت خواهم بود یا نه؟ در زبان میگویم برای تو ،ولی برای خود به تو رجوع می کنم! با احساسی روشن ،دیده ام را غرق نور تو میکنم. امروز میگویم که با تو خواهم ماند! می آیم نزدیک تو اما... اما باز از تو عبور می کنم ! این بار که می آیم،ای کاش به جای عبور... ای کاش که سجود کنم.
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:43 توسط ح ط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا راهی نمی بینم و آینده پنهان است
اما مهم نیست ، همین كافی ست كه تو همه چیز را می بینی و من تو را خدایا در این دنیا، پیوسته در معرض نابودی ، هلاك و مرگ هستم در دل می گویم : خدا یا تو به خاطر بندگانت معجزات بی شماری می كنی، پس به نجات من هم بیا مرا موهبت آن بخش كه در تو زندگی كنم پیش بروم و نفس گسیخته را بكشم مباد كه از یاد ببرم تو پناه و آسایش من هستی با دستی دامن تو را می گیرم و با دست دیگر به تهیدستان و درد مندان یاری می رسانم مرا در اوقات تنهایی و نیازمندی تنها مگذار ای رحیم و بخشنده ! مرا دریاب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:35 توسط ح ط
|
|
|||||
|
|||||