تبليغاتX
شبهای کویر

سلام خدا

سلام خدا، من خوبم. مثل همیشه!

خیلی وقت بود که دیگه تنها مونسم تو بودی.

دیگه با بنده هات کاری نداشتم.

به عشق تو چه کارهایی می کردم.

خودمو به آب و آتیش می زدم، تا یه جایی، یه وقتی،

بشنوم که تو ازم راضی هستی.

از صبح که بیدار می شدم همین جوری منتظر بودم تا که

شب برسه و نصف شب و  همه بخوابن و من بمونم و تو ...

می پریدم تو سجاده...

آخ که چقدر واست خودمو لوس می کردم.

تموم دلخوشیم عشق بازیهای نصف شبم با تو بود.

چه لحظات قشنگی!

اون موقع هیچ کس نمی تو نست آرامش رو ازم بگیره.

تا روزها دلم می گرفت میرفتم سراغ قرآنت.

یادت میاد؟

چقدر قشنگ بود!

تو با من حرف میزدی! تحویلم می گرفتی!

یادمه شبهای جمعه، دعای کمیل رو که می خوندم

تا که به این جمله میرسدم:

و کم من ثناء جمیل لست اهل له نشرته

دیگه حالی به حالی میشدم.

یادم به دسته گلهایی که آب دادم میفتاد و ...

آبرویی که تو بهم داده بودی!

تازه می فهمیدم تو کی هستی .

تازه می فهمیدم تو چقدر مهربونی و من ...  . . . .

اما دیگه گذشت اون زمان!

اون وقتایی که امیدم فقط تو بودی.

اون وقتایی که با تو مشورت می کردم.

اون وقتایی که حرف، حرف تو بود.

دیدی این بار، دیدی چه بی وفا شدم؟

دیدی تو رو از یاد برده بودم؟

اصلا شاید تو من رو فراموش کرده بودی!

شاید اینقدر بنده های پاکت اومدن واست خودشونو

لوس کردن، که دیگه من رو از یاد بردی.

آره، بذار بگم خیلی صدات زدم، ولی تو نشنیدی.

بذار بگم من اومدم، ولی تو نبودی.

بذار بگم . . .

نه، همه رو دروغ گفتم.

تو مثل همیشه اومده بودی سر قرار، اما من نبودم!

بازم بی وفایی از طرف من بود.

چرا این بار حرفامو به یکی غیر تو گفتم؟

آخه اونم یکی مثل من.

من که می دونم فقط تویی عزیزم که دردمو می فهمی.

من که می دونم دوام تو دست توئه.

من که می دونم با یه اشاره از تو، اوضاع و احوالم عوض میشه.

پس چرا این بار، خلف وعده کردم؟

چرا نیومدم سر قرار؟

نمیدونم .

چرا این دل بیمار زمینی رو دارم دادم دست یک دل زمینی دیگه؟

آخه اونم اینجا بود. این پایین. مثل خودم.

اما دلمو ازش گرفتم و آوردم واسه خودت.

دلم زمینیه، اما دردم زمینی نیست.

بیا، بیا دیگه قبولش کن.

بیا، بیا دیگه ...

بخخدا من دیگه هیچی ندارم ...

هیچی، هیچی ...

خب بگو اگه اینو نمیخوای، پس چی میخوای؟

آخه من که دیگه چیزی ندارم به جز گناه.

یه مشت گناه به چه درد تو میخوره آخه؟ ها؟

بیا اذیتم نکم.

قول میدم، قول میدم که دیگه هیچ وقت .... . . .

آره خدا، من خوبم، ولی بازم تو باور نکن!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:38  توسط ح ط   | 

روزه‌ام در عطش رایحه و بوی جمالت ... بر باد ...
و نمازم به در کعبه و بت خانه یادت ... در خاک ...
شُد و از آینه زنگار زدود ...
روزه‌ای نیست ... شب است ...
که در آن یاد تو در پوسته‌ام دفن شده است.
و دگر هیچ نخواهم کردی ...
من صلابت جویم ...
که در آن دشت عطش از خنک بوی تو سیراب شود ...
من تو را می‌پویم
که در آن عطر نسیم ...
درک توحید کنم ...
و به آن روی جمیل ... سجده‌ای در طلب عشق کنم ...
من رکوعی با باد ... در خَمِش‌های ورق‌های اقاقی خواهم ...
در پی چنگ و دف و ساز شبانی ... و تمنای طلوعی از مهر ... من قنوتی با ماه ...
رقصِ خورشید کنم ...
بشکن آن روزه شب کرده زِ تَب ...
و همان مُهر ...
که سرت را به تمنای دلت خاک زدی ...
بدَر آن جامه زِ بَر ... که خماری نرود از سر ما جز به طلب. 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 21:33  توسط ح ط   | 

ازعرش صدای ربنا می آید

                                                    اوای خوش خدا  خدا می آید

   فریاد که درهای بهشت باز کنید

                                                   مهمان خدا سوی خدا می آید

                 حلول ماه رمضان بر همه ی مسلمانان مبارک

                                                         التماس دعا 

           

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:15  توسط ح ط   | 

نمــــــاز عشـق را آغــــاز کــردم              دلـــم را با خــــدا همســاز کــردم

نمــــازی بـــی تکلـــف بــی اراده            ســراســر مستــی و پیـونـد و باده

چشیـــــدم مــزه پیـــوستگــــی را            رهــــانیدم ز خـــود وابستـــگی را

مـی میخانـه تــو بــی زوال اسـت             بدون می وصـال ما محـــال اسـت

خدایا مست، مست، مستم امشب             بریزان مـی ، سبــو را کـن لبالـب

نترسم از خمـاری های مستـــــی            چـو رویاروی من هر دم تو هستـی

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 2:58  توسط ح ط   | 

   گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم می‌خواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی‌کنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمی‌شه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمی‌پذیرمت .
خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه ، هیچ وقت منتظرم نمی‌ذاره .

گاهی اوقات واسش نامه می‌نویسم و می‌دونم که نامه‌هامو بی‌جواب نمی‌ذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامه‌هام رو مرور می‌کنم ، می‌بینم حتی یه دونش هم بی‌جواب نمونده .
 من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد  همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالی‌ترین ، بهم نده و من بهش قول دادم  حتی اگر دل بی‌قرارم در حسرت آرزویی بال بال می‌زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می‌زد با تموم وجودم بدون ذره‌ای تردید ،اول بگم اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح می‌دونی ؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی‌شه ؛ می‌دونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام بهترین‌ها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بی‌انتهای تو ، بد خواستن محاله .
اعتراف می‌کنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار ساده‌ای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده‌ام ، چیزهایی هست که تو می‌دونی و من هیچ وقت نمی‌دونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .
اتفاقاتی می‌افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشم‌های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست ؛ دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمانه و اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک من نگنجد . اینو تو می دونی
.

 پس واسه لحظه‌های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذاب‌آور و دشوار باشه .


 گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی‌شود . راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم می‌گرفت ، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
 منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم :
آخه چرا ؟ ؟ ؟
 وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید . دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم ، پیش می‌اومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم : آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟

 یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم ، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه می‌فرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم  واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم  اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .
 تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب  دل تنهامی . تو طوفان‌های زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
 من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بی‌حد تو خوشه و پشتم به کمک‌های تو گرم .
 از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .
 تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می‌کنه . غصه‌هامو می‌شوره و دلشکستگی‌ها‌مو ترمیم می‌کنه ؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
 هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم . حذفم نکردی من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی .
 هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بی‌راه سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی .  تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه .
 به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به اراده‌ام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه .
  ازت متشكرم خدای خوب من .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 12:7  توسط ح ط   | 

مبعث حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) بر تمام مسلمین جهان مبارک باد.

 

مبعث حضرت محمد (ص) بر تمام مسلمين جهان مبارك باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:56  توسط ح ط   | 

گاه تنهاییت را به فریاد درونت میسپاری و مرا میخوانی تا یاریت کنم هر گاه صدای خاموش خدایای قلبت را به سوی درگاهم روانه میسازی ،  فرشته های من به رویا میسپارند خواهش یک لحظه فریاد تو را که ایکاش میتوانستند دمی نیایشت  را به تجربه در آورند .

از چه غمگینی ؟ دل سپرده بودنت را تاب نمی آوری ؟ میهراسی ؟ به آغوشم بسپار هراست را تا تو را با خود به مزرعه خلقت ببرم و داستان عاشق شدنم را برایت زمزمه کنم .

و من آفرینش را دیدم. خلق همه هستی را . دیدم خداوند به ذوق نشسته است این آفرینش را و همه کائنات را به پایمان به سجده عشق در آورده است . دیدم اما شیطان سجده نکرد و خداوند بر سر اینکه میتواند ما را عاشق خودش کند با او مدارا میکند انقدر که همان اندازه به او قدرت میدهد درست مثل خودش .

من خداوند را میبینم پشت پنجره تنهاییش منتظر دستان بی تردید ماست تا به لبخندی دلرباییش را درک کنیم و پنجره را به سوی نگاه بی انتهای خواستنش بگشاییم  . من دیدم اما آدمها پر از غرورند و یکی یکی پنجره ها را می بندند.

دیدم که او عاشقانه عشق میورزید و هر آینه به ما مشتاق بود و مشتاق تر.

 دیدم که ما تکثیر شدیم ، میلیونها سلول و هر کس در پی خود .

خداوند زمزمه کرد من بر تک تک شما همان گونه عاشقم که دیگریتان را .

ببین که هر کس به سویی میرود یکی در عشق خودش می ماند تا لحظه مرگ. یکی اسیر دنیا و ظواهرش گشته و دیگری در عشق دیگری ، و تو آیا دیده ای که هر لحظه که بخواهید مرا ، نباشم ؟ دیده ای تلافی کنم یاد نیاوردنتان را ؟

این همه خلقت و این همه تنهایی من ؟

از چه غمگینی ؟

من برای درک معنای عظیم عشق درس اضافه ای بر تو مشق کردم و تو جسور بودی و خواستی که این درس اضافه را به تجربه بسپاری . به یاد داشته باش عاشق تنها به عشق ورزیدن است که عاشق میماند نه به انتظار پاسخ معشوق .

معشوقان من شاید همۀ عمرشان مرا به یاد نیاوردند و بگذارند درپشت درهای بسته نخواستنشان بمانم .

.

.

.

 

دیدم خدا چه عاشقانه ، چه بزرگوارانه تنهاست .

             

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:16  توسط ح ط   | 

      مرا بــــبـــر بـه وسعت بی انتــهای طولانی         به آن مـکان مــــقـدس که خـــــوب می دانی

      بــبــــر مــــرا به میان حــصیری از احساس         هـــــمـــان حــریر مــــــقــــــدس ز پود روحانی

      مرید عشقم و دل می دهــم به رحمت تو         اگـر که عــــقــــل کــشـــد ره به سوی پنهانی

      منــم مجاز و همه هســت در مجاز، مجاز         تـــویــــی کـــه تـا نهایتمان جاودانه می مانی

      بــــه اشتیاق تو گر ســر نهم به درویشی         هم عشق توست فقط ره به سوی سلطانی

      تو را به حرمت شــبهای عاشقان سوگند         دمـــــی بــــخــــــواه مرا در خودت به مهمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:31  توسط ح ط   | 

دیروز را با نام تو شروع کردم 

امروز را در کنارت طلوع می کنم. 

نمی دانم فردا را در کنارت خواهم بود یا نه؟ 

عشق را با اسم تو آغاز می کنم. 

هستی را از تو سر شار می کنم. 

نمی دانم فردا را در کنارت خواهم بود یا نه؟ 

به خاطر وجودت صلح می کنم، 

برای رسیدن به تو سجده می کنم، 

ابدیت را در وجودت جستجو می کنم.  

نمی دانم فردا را در کنارت خواهم بود یا نه؟  

در زبان میگویم برای تو ،ولی برای خود به تو رجوع می کنم!  

با احساسی روشن ،دیده ام را غرق نور تو میکنم.

امروز میگویم که با تو خواهم ماند! 

می آیم نزدیک تو اما... 

اما باز از تو عبور می کنم !

این بار که می آیم،ای کاش به جای عبور...  

ای کاش که سجود کنم.   

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:43  توسط ح ط   | 

خدایا راهی نمی بینم و آینده پنهان است

اما مهم نیست ، همین كافی ست

كه تو همه چیز را می بینی و من تو را

خدایا در این دنیا، پیوسته در معرض نابودی ، هلاك و مرگ هستم

در دل می گویم :

خدا یا تو به خاطر بندگانت معجزات بی شماری می كنی،

پس به نجات من هم بیا

مرا موهبت آن بخش

كه در تو زندگی كنم

پیش بروم و نفس گسیخته را بكشم

مباد كه از یاد ببرم

تو پناه و آسایش من هستی

با دستی دامن تو را می گیرم

و با دست دیگر به تهیدستان و درد مندان یاری می رسانم

مرا در اوقات تنهایی و نیازمندی تنها مگذار

ای رحیم و بخشنده !

مرا دریاب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:35  توسط ح ط   | 

 
 width=